غذاي اسکندر! -

+ غذاي اسکندر!

شنبه 12 خرداد 1386 ساعت 8:42 عصر

هنگامى که اسکندر تا ولايت ختا پيشروى کرد و به آن جا رسيد، پادشاه آن جا به استقبال وى آمد و بسيار تواضع نمود و اورا به ميهمانى دعوت کرد. او صبر کرد تا اسکندر بسيار گرسنه شود و آن گاه، طبقى نزد او برد که سرپوشى داشت؛ وقتى سرپوش را برداشت، ديد آن ظرف پر است از لعل و ياقوت. پادشاه ختا به اسکندر گفت: بفرماييد ميل کنيد! اسکندر گفت: اين‏ها را چگونه مى‏توان خورد؟ پادشاه گفت: پس شما چه مى‏خوريد؟ اسکندر گفت: از آن چه ديگران مى‏خورند. پادشاه گفت: پس اين همه لشکرکشى و زحمت به خود و خلق رسانيدن، با آن که دو نان کفايت است، چه معنى دارد؟ اسکندر در فکر فرو رفت و گفت: راست مى‏گويى.
اگر چند بيفزايد از رنج گنج
                                   همه گنج گيتى نيرزد به رنج
يقين دان که اين دهر ناپايدار
                                   نه پرورده داند، نه پروردگار


منبع: باغ دلگشا، کشکول صفا، ص‏138.


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[29/4/1387- 4:39 ع] امنيت اخلاقي در عصر مهدوي
[5/3/1387- 9:45 ع] تبعيدي!
[22/1/1387- 10:41 ص] بوي گل آس!
[24/11/1386- 1:44 ع] قبر کن!
[9/10/1386- 9:41 ص] جهان متمدن شده!
[25/9/1386- 8:21 ص] نمي توانم در برابر گناه مقاومت کنم!
[20/8/1386- 8:36 ص] فداها ابوها
[29/7/1386- 1:17 ع] دلم تنگ شده بود
[20/4/1386- 11:35 ع] اينک دنيا!
[5/4/1386- 6:40 ص] ازدواج موقت يا هرزگي!
[1/4/1386- 2:37 ع] جشن ملکه شيطان!
[12/3/1386- 8:42 ع] غذاي اسکندر!
[15/2/1386- 12:9 ص] انشاء الله!
[22/1/1386- 12:23 ص] علف ماست!!
[آرشيو شده ها]