هنگامى که اسکندر تا ولايت ختا پيشروى کرد و به آن جا رسيد، پادشاه آن جا به استقبال وى آمد و بسيار تواضع نمود و اورا به ميهمانى دعوت کرد. او صبر کرد تا اسکندر بسيار گرسنه شود و آن گاه، طبقى نزد او برد که سرپوشى داشت؛ وقتى سرپوش را برداشت، ديد آن ظرف پر است از لعل و ياقوت. پادشاه ختا به اسکندر گفت: بفرماييد ميل کنيد! اسکندر گفت: اينها را چگونه مىتوان خورد؟ پادشاه گفت: پس شما چه مىخوريد؟ اسکندر گفت: از آن چه ديگران مىخورند. پادشاه گفت: پس اين همه لشکرکشى و زحمت به خود و خلق رسانيدن، با آن که دو نان کفايت است، چه معنى دارد؟ اسکندر در فکر فرو رفت و گفت: راست مىگويى.
اگر چند بيفزايد از رنج گنج
همه گنج گيتى نيرزد به رنج
يقين دان که اين دهر ناپايدار
نه پرورده داند، نه پروردگار
منبع: باغ دلگشا، کشکول صفا، ص138.
نوشته شده توسط : مهدي احمدي
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ