در روزگار عيسي روح الله(ع)، سه مرد در راهي مي شدند. فرا گنجي گران مايه رسيدند. گفتند يکي را بفرستيم تا ما را خوردني آوَرَد. پس يکي را فرستادند تا طعامي آوَرَد. آن مرد برفت و طعام بخريد. گفت: مرا زهر در اين طعام بايد کردن تا ايشان بخورند و بميرند و گنج به من بماند.
و آن دو گانه اتفاق کردند که چون اين مرد باز آيد و طعام بياورد، او را بکشيم تا گنج، ما دو کس را باشد. چون او طعام زهرآلود بياورد، او را بکشتند و طعام بخوردند. هر دو بمردند و گنج همچنين بر جايگاه بماند.
عيسي از آن جا بگذشت. بديد. فرا حواريان گفت: اينک دنيا! نگريد که هر سه را چگونه هلاک کرد و از هر سه، باز مانده است. واي بر جويندگان دنيا از دنيا !
منبع:حديث زندگي / 35.
نوشته شده توسط : مهدي احمدي
هنگامى که اسکندر تا ولايت ختا پيشروى کرد و به آن جا رسيد، پادشاه آن جا به استقبال وى آمد و بسيار تواضع نمود و اورا به ميهمانى دعوت کرد. او صبر کرد تا اسکندر بسيار گرسنه شود و آن گاه، طبقى نزد او برد که سرپوشى داشت؛ وقتى سرپوش را برداشت، ديد آن ظرف پر است از لعل و ياقوت. پادشاه ختا به اسکندر گفت: بفرماييد ميل کنيد! اسکندر گفت: اينها را چگونه مىتوان خورد؟ پادشاه گفت: پس شما چه مىخوريد؟ اسکندر گفت: از آن چه ديگران مىخورند. پادشاه گفت: پس اين همه لشکرکشى و زحمت به خود و خلق رسانيدن، با آن که دو نان کفايت است، چه معنى دارد؟ اسکندر در فکر فرو رفت و گفت: راست مىگويى.
اگر چند بيفزايد از رنج گنج
همه گنج گيتى نيرزد به رنج
يقين دان که اين دهر ناپايدار
نه پرورده داند، نه پروردگار
منبع: باغ دلگشا، کشکول صفا، ص138.
نوشته شده توسط : مهدي احمدي
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ