سیره ابرار -

+ فقر و قناعت هم آبرو دارند!

دوشنبه 24 ارديبهشت 1386 ساعت 12:13 صبح

مرحوم آقابزرگ به وارستگي و صراحت لهجه و آزادگي شهره بود. با اين که در نهايت فقر مي زيست از کسي چيزي نمي گرفت. يکي از علماي مرکز که با او سابقه دوستي داشته است، با مقامات بالا تماس گرفته و مقرري قابل توجهي براي او ارسال مي شود. مرحوم آقابزرگ پس از اطلاع از محتوا، ضمن ناراحتي فراوان، در پشت پاکت مي نويسد: ما آبروي فقر و قناعت را نمي بريم. (سيماي فرزانگان، ص 408)


نکته اول: مرحوم آقابزرگ، نويسنده مشهور الذريعه الي تصانيف الشيعه مي باشد که بيش از بيست جلد بوده و در نوع خود کاملا ابتکاري و حاوي معرفي کتابهاي شيعه از ابتدا تا زمان تاليف است.


نکته دوم: يکي از عوامل قبول نکردن وجه ذکر شده عزت نفس آقا بزرگ بوده و شايد دليل دومش اين بوده که نمي خواسته ، زير بار منت افرادي بره که بعدا ازش انتظاراتي داشته باشند.


 


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ تو خوکي يا آدم!

چهارشنبه 19 ارديبهشت 1386 ساعت 6:16 عصر
اوائل قرن نوزدهم ميلادي روسيه تزاري قصد تسخير قفقاز را داشت که با مقاومت روحاني آزاده «محمد شامل» روبرو شد. او 26 سال مردانه در برابر تجاوزگري هاي ارتش تزار روسيه مقاومت کرد. اما دستگير شد و او را دست و پا بسته وارد قصر تزار روسيه کردند. درباريان و فرماندهان نظامي براي تماشاي ذلت او جمع شده بودند. در اين ميان همسر يکي از ژنرالها براي تحقير محمد شامل رو به او کرد و گفت: واه! چه جانور عجيبي! با اينکه دست و پايش بسته است مي ترسم مرا بخورد؟ 
محمد شجاعانه پاسخ داد: نترس! خداوند گوشت خوک را بر ما مسلمانان حرام کرده است.

نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ در قبر حسابي خواهي خوابيد

پنجشنبه 30 فروردين 1386 ساعت 12:5 صبح

شيخ عبدالصمد کرماني مي گه : امام کتاب (رهزنان حقيقت) در رد کتاب (نگهبانان سحر و افسون) را براي من املا ميکرد. دو ساعت از نصف شب گذشته بود که به او گفتم: خواب بر من غلبه کرده ، دو ساعت از نصف شب گذشته است، مي ترسم چشم هايم از خستگي روي هم بيفتد. در جوابم گفت: در قبر حسابي خواهي خوابيد اين جا خانه عمل است.



منظور از امام که در متن بالا آمده،‏ شيخ محمد خالصي زاده هستش. ظاهرا معاندين دين کتابي نوشته بودند،‏ و آقاي خالصي زاده هم مي خواسته هر چه سريعتر جوابش رو چاپ کنه.


مطالب بالا از کتاب: شيخ محمد خالصي زاده، روحانيت در مصاف با انگليس هستش . نکات جالبي داشت. شخصيت ذکر شده و مبارزاتش و تفکراتش خوندني هست. اين کتاب توسط مرکز اسناد به چاپ رسيده.


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ وضعيت نفرت آور!

سه‏شنبه 22 اسفند 1385 ساعت 11:27 عصر

گاهي اوقات وقتي از سيره اهل بيت ، از کراماتشون، از فضائلشون صحبت ميکنم،‏ بعضي ها مي گن خوب اونا معصوم بودن.


توجه به زندگي عالمان و دلدادگان الهي که معصوم هم نبودند از اين بعد قابل توجه هست:


تجلي محبت الهي در تحمل بندگان خدا ، سيد محمدسعيد حبوبي


روزى آخوند ملا حسينقلى همدانى در وسط درس چندبار پشت سرهم اين جمله را تکرار کرد:
 آفرين سيّد محمّدسعيد، آفرين سيّد محمّدسعيد!
 همه حاضران مجلس از شنيدن اين سخن تعجب کرده و با بهت و حيرت به يکديگر نگاه کردند که اين چه سخنى است که استاد در وسط درس بدون زمينه بر زبان جارى کرد؟!
 بعداً که از سيّد محمّدسعيد حَبُّوبى سؤال کردند که تو در آن روز کجا بودى و چه مى‏کردى؟! او پاسخ داد:
 آن ساعت من در قايق نشسته بودم و از کوفه به کربلا مى‏آمدم. در قايق در کنار من مرد عربى خوابيده و سرش را بر شانه من گذاشته بود. او خرخر مى‏کرد و آب دهانش به روى من مى‏ريخت، ولى من دلم نيامد که او را بيدار کنم و آن وضعيت نفرت‏آور را تا مقصد تحمل کردم و آن مرد عرب را از خواب بيدار ننمودم.»
 سخن آخوند علاوه بر اينکه حکايت از ديد باطنى اين ولىّ خدا دارد، حلم و بردبارى آيةاللَّه حَبُّوبى را نيز مورد تشويق و تقدير قرار داده است.


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ تخت غصبي!

يکشنبه 20 اسفند 1385 ساعت 5:43 عصر

 موضوع: نماز باران، محمدابراهيم کرباسى



 يکسال به دليل‏کاهش نزولات‏جوّى، خشکسالى و قحطى، مردم نگران و دست‏اندرکاران و کارگزاران اين ناحيه، دچار استيصال و درماندگى شدند. حاکم وقت - منوچهر خان معتمدالدوله - خدمت آيةاللَّه کرباسى آمد و عرض کرد:
 «مردم تقاضاى عاجزانه دارند که شما براى انجام نماز و دعاى باران به بيرون شهر برويد.»
 آن فقيه زاهد که سنين کهنسالى و سالخوردگى خود را سپرى مى‏کرد، گفت:
 «من پيرم و ناتوان و قوت رفتن را ندارم.»
 وى گفت:
 «تختى روان برايتان مى‏فرستم که در آن نشسته و به مکان مورد نظر براى دعاى باران برويد.»
 مرحوم کرباسى در جواب او فرمود:
 «آخر با تخت غصبى، آن هم اهدايى از سوى عامل ستم به دعاى باران رفتن و تقاضاى نزول رحمت کردن، چه مناسبتى دارد و آيا خداوند با چنين وضعى دعاى ما را مستجاب مى‏کند؟!.»
 يکى از فرزندان حاجى عرض کرد:
 «خودمان با همکارى مردم تختى از چوب برايتان مى‏سازيم.»
 نجارى پذيرفت که آن وسيله را بسازد. در شهر اعلان نمودند که از روز شنبه همه مردم روزه بگيرند تا روز دوشنبه با حال روزه به همراه حاجى کرباسى براى دعاى باران حاضر شوند. مردم روزه دار در موعد مقرر در حوالى محلّ اقامت آن مجتهد عارف، اجتماع کردند و حاجى را که بيمار و ناتوان و بسيار سالخورده بود، با تختى به سوى تخت فولاد آورند؛ گروهى از ارامنه جلفاى اصفهان نيز صف کشيدند و کتاب آسمانى خود - انجيل - را گشودند. يهوديان اصفهان نيز با تورات در آن مکان حاضر شدند. آيةاللَّه کرباسى مشاهده کرد در يک سو، ارامنه و در طرف ديگر، يهوديان صف کشيده‏اند. پس سر خويش را برهنه نمود و به جانب آسمان نگريست و عرض نمود:
 «خدايا! محمّدابراهيم محاسنش را براى نشر اسلام سپيد کرده است؛ امروز مرا نزد پيروان مذاهب ديگر شرمسار مفرما!.»
 ناگهان ابرى متراکم، آسمان اصفهان را فراگرفت و ساعتى بعد، ريزش باران به طور مداوم آغاز گرديد و بدين گونه مردم از عوارض کاهش منابع آب و خشکسالى نجات يافتند.


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ نوشابه هاي رنگارنگ!

دوشنبه 13 شهريور 1385 ساعت 11:15 عصر

به نام خدا و با سلام


يکي از رويکردهاي منفي در اداره جامعه، رفتن مديران به سمت تجملات و اشرافي گري است. گويا اين قصه سابقه اي طولاني دارد. نمونه يکي از مديران صالح را مي خوانيد:


سلمان فارسي به پيشنهاد امام علي(ع) و در زمان خليفه دوم، استاندار مدائن شد. او از حقوق دولتي استفاده نميکرد و زندگي خود را از راه حصيربافي تأمين ميکرد. برخي به اين روش اعتراض کردند. از جمله شخص خليفه وقت در نامه اي اعتراض خود را اعلام کرد. متن زير پاسخ سلمان محمدي به نامه خليفه دوم است:


..... در آن نامه متذکر شده بودي که در آنجا به شغل حصيربافي رو کرده و غذايت نان جو است. بدان، اين کار از اموري نيست که بتوان مسلمان را بر آن سرزنش کرد. اي عمر! به خدا سوگند خوردن نان جوين و بافتن حصير و بي نيازي از مردم نزد خدا، بهتر است از خوردن غذا و نوشيدن نوشابه هاي رنگارنگ که از اموال مردم و غصب حقوق، تأمين گردد.


اما اينکه گفته بودي تو مانند فردي عادي زندگي مي کني و مردم را بر خويش گستاخ کردي تا جايي که هيبت مقام والي را به دست فراموشي سپرده و مردم را بر گرده ات سوار کردي و به اين وسيله آبروي سلطنت خويش را بردي و اين روش موجب ضعف و زبوني قدرت اسلام مي شود، بدان که ذلت بر طاعت پروردگار بهتر از عزت در عصيان اوست.


(معارف و معاريف ، چ 6، ص 313)


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ يک قرن پارسايي

دوشنبه 23 مرداد 1385 ساعت 12:45 صبح

به نام خدا و با سلام.


آيت الله العظمي اراکي که زنده بود،‏ هر هفته جمعه ها ملاقات عمومي داشت. من و دوستان هم قبل از نماز جمعه به اين ملاقات مي رفتيم. نشستن در محضر عالمي که يک قرن پارسايي رو در کارنامه اش داشت، لذتبخش بود. چهره نوراني و جذابش آدم رو ياد خدا مي انداخت. ياد خوبي ها. لحظاتي که در آن مجلس بوديم گويا از عمرمان شمارش نمي شد.


شعري بود که خيلي اوقات زمزمه مي کرد و خطاب به مردمي که براي ديدارش اومده بودند مي گفت:


آسمان و مه و خورشيد و فلک در کارند


                                         تا تو ناني به کف آري و به غفلت نخوري؟!


در پناه حق باشيد.


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ مريد و مراد

سه‏شنبه 17 مرداد 1385 ساعت 10:0 عصر

به نام خدا و با سلام


وقتي رهبر انقلاب در 6 تير 1360 در مسجد ابوذر مورد ترور قرار گرفت و دست و سينه ايشان آسيب ديد، حضرت امام خميني پيامي  ارسال کردند.


آيت الله خامنه اي در واکنش به پيام امام، پيامي صادر کردند که بخشي از آن چنين است:


... هر وقت به ياد اين مي افتم که اين حادثه موجب شده امام عظيم الشأن ما اظهار لطف کنند و در پيامشان اظهار دلسوزي بکنند و ملت بزرگ و قهرمان ما دست به دعا بردارد و دعا کنند، در خودم احساس شرمندگي ميکنم. در راه انجام وظيفه اينگونه حوادث، حوادثي نيست که اينهمه لطف و محبت و بزرگواري را چه از سوي امام، چه از سوي امت و همچنين از سوي کارکنان.... اين همه اظهار شد.... من بدين وسيله از همين جا عرض سلام و ارادت بي پايان خودم را خدمت امام امت مي کنم و به ايشان عرض ميکنم که در مقابل حوادث اين چنين ما هيچ انتظار نداريم و توقعي نداريم که کمترين رنجشي به خاطر ايشان بنشيند. ما معتقديم که، سرخم مي به سلامت، شکند اگر سبويي،...


 


ما که اون خاطرات رو يادمون نمي ياد ولي نوشته هاي باقي مانده نشانگر اين هست که چقدر آقا، امام رو دوست داشته . اين نوع نگارش نشانگر ايمان و عشق عميق مريد به مرادش مي باشد.


 


صحيفه امام، ج 14، ص 503.


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ غذاي بيت المال!

چهارشنبه 11 مرداد 1385 ساعت 8:20 عصر

به نام خدا و با سلام


يک روز آيت الله جوادي آملي در کلاس تفسير قرآن که در مسجد اعظم برگزار مي شه اين سيره عملي  رو نقل کردند که جالبه:


به عنوان يکي از اعضاي مجلس خبرگان ، با رهبري ديداري داشتم. ديدار به درازا کشيد و پس از نماز سفره را گستردند. من به آقا مصطفي فرزند رهبري که در آنجا بود گفتم بيا سر سفره.


آقا که تشريف آوردند به سيد مصطفي گفتند : پاشو برو! . من به ايشان عرض کردم : اجازه بفرماييد آقازاده هم باشند. من از وي درخواست کردم که با هم باشيم.


آقا فرمودند: اين غذا مال بيت المال است. شما هم مهمان بيت المال هستيد . براي بچه ها جايز نيست که بر سر اين سفره بنشينند. آنان به منزل بروند و از غذاي منزل ميل کنند.


 


کاش همه مسئولين ما مثل آقا بودند!؟


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ حاجاقا !‏ شما ديگه چرا؟؟

يکشنبه 1 مرداد 1385 ساعت 10:40 عصر

به نام خدا و با سلام به دوستان . پست امشب يه کم طولانيه اما به خوندنش مي ارزه.


 راشد را مي شناسي؟ -


گل از گلش شکفته شد . لبخندي زد و گفت مي شناسم که هيچ ، خاطره اي هم از او دارم. به عکس ملاعباس تربتي و مرحوم راشد خيره شد و گفت:


پيش از انقلاب، کارمند شهرداري بودم و در پروژه هاي شهرسازي دستي داشتم. آن روزها پشت مجلس شوراي ملي وقت (ميدان بهارستان) خياباني نبود. شهرداري مقدمات کار را چيده بود که خانه هاي مردم را بر اساس مساحت آنها خريداري و قيمت آن را بپردازد و آنگه خياباني احداث شود.


خانه ها را بيش از قيمت واقعي ارزش گذاري شده بود تا احساس نکنند شهرداري سرشان را کلاه گذاشته. و اعلام کرديم که خانه ها توسط ما خريداري شده . اگر اعتراضي داريد ظرف يکماه به شهرداري اعلام کنيد.


همه مردم آمده و پول خود را تحويل گرفتند. فقط يک نفر اعتراض کرد. او مرحوم راشد بود. نامه اي به شهرداري ارسال کرد که من با قيمت ذکر شده موافق نيستم. اين کار مثل توپ صدا کرد . يک اعتراض از همه جمعيت اون هم يه روحاني؟!


اتفاقا يه مهندس غير مسلمان هم بين ما بود که خيلي خوشحال شد و مي گفت سمبل معنوي شما مسلمانان اينها هستند؟؟!!؟؟


زماني را مشخص کرديم که راشد بيايد و اعتراض خود را بيان کند. مهندس يهودي گفت جلسه را من اداره ميکنم. وقتي راشد آمد . مهندس با تمسخر گفت : آقا شما چه اعتراضي داريد؟ هيچ بنگاهي چنين قيمتي بر خانه شما نمي گذاشت؟


مرحوم راشد مدارک مربوط به ملک خود را روي ميز گذاشت و گفت: من خانه را به قيمت کمي خريده بودم در طول اين مدت قيمت ملک اينقدر که شما مشخص کرديد بالا نرفته است. ارزش گذاري شما بيش از قيمت واقعي منزل من است . من به بخش اضافي آن اعتراض دارم!


همه حاج و واج همديگه رو نگاه ميکرديم . واقعا اين آدم اين همه وقت صرف کرده که بگويد به من پول کمتري بدهيد؟؟


نگاهها به سوي مهندس يهودي چرخيد . مهندس به لکنت افتاد : آقا! شما واقعا اين حرف...


اگراين سمبل معنوي شما مسلمانان است، چرا من مسلمان نباشم و بعد بي آن که کوچکترين مکثي کند گفت: بايد چه کار کنم ؟


ساده است؛ دو جمله شهادتين و يک عمر رفتار خوب!  اين جمله مرحوم راشد بود.


اين ، يعني مسلماني ! اين ، يعني ارزش گذاري واقعي بر خود! او مسلمان شد؛ در همان مجلس.


در پناه حق باشيد.


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]


+ سيب بازي

پنجشنبه 29 تير 1385 ساعت 12:6 صبح

با سلام به دوستان


هنوز چند ساعتي از ايجاد وبلاگ نگذشته که هوس کردم اولين مطلب جالب رو بنويسم.


امروز نشريه آينه رشد رو داشتم مي خوندم يه مطلب جالب درباره سيد جمال الدين اسدآبادي ديدم که ارائه ميکنم


سيد جمال الدين اسدآبادي در محضر ناصر الدين شاه، سيبي به دست گرفته بود و بالا مي انداخت و مي گرفت. شاه به او اعتراض کرد و گفت :


- در محضر ما سيب بازي ميکني؟


سيد که گويا منتظر چنين اعتراضي بود گفت:


سلطان با بيست ميليون نفر بازي ميکند؛ من با يک سيب بازي نکنم؟!


(منبع: آيينه رشد شماره 15)


در پناه حق


نوشته شده توسط : مهدي احمدي

نظرات ديگران [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[29/4/1387- 4:39 ع] امنيت اخلاقي در عصر مهدوي
[5/3/1387- 9:45 ع] تبعيدي!
[22/1/1387- 10:41 ص] بوي گل آس!
[24/11/1386- 1:44 ع] قبر کن!
[9/10/1386- 9:41 ص] جهان متمدن شده!
[25/9/1386- 8:21 ص] نمي توانم در برابر گناه مقاومت کنم!
[20/8/1386- 8:36 ص] فداها ابوها
[29/7/1386- 1:17 ع] دلم تنگ شده بود
[20/4/1386- 11:35 ع] اينک دنيا!
[5/4/1386- 6:40 ص] ازدواج موقت يا هرزگي!
[1/4/1386- 2:37 ع] جشن ملکه شيطان!
[12/3/1386- 8:42 ع] غذاي اسکندر!
[15/2/1386- 12:9 ص] انشاء الله!
[22/1/1386- 12:23 ص] علف ماست!!
[آرشيو شده ها]